از قلعه های شامخ سرزمین مجاهدخیز کنر تا سلولهای زندان جهنمی پلچرخی

از قلعه های شامخ سرزمین مجاهدخیز کنر تا سلولهای زندان جهنمی پلچرخی
نویسنده: الحاج محمد عزیز نوری / دنمارک
قسمت: چهارم
پس از چند روز، هنگامی که به قصد تهیهٔ مواد ارتزاقی و رساندن مایحتاج حیاتی به برادران در دل درهٔ نرتنگی روان شدیم، تقدیر الهی رخدادی اسفناک و جانکاه را بر سر راه ما نازل کرد؛ حادثهای که نتیجهٔ بی احتیاطی یکی از جوانان پرشور اما ناپختهٔ مجاهدین ولسوالی بهسود بود؛ آن جوان، تفنگ پر را بر شانه نهاد و با گام هایی لرزان و قلبی مملو از هیجان و دلهره، به پیش میرفت، اما ناخواسته انگشت خود را بر ماشه فشرد و صدای شلیک در سکوت کوهستان طنینانداز شد؛ تیر با نوری مرگبار راه خود را یافت و چون سایر برادران مجاهد پشت سر او روان بودند، دو مرمی به یکی از سرگروپان پرتجربه و دلیر ما اصابت کرد؛ یکی به سر و دیگری به سینه، و همان لحظه، جان ارزشمندش به حق سپرده شد و جام شهادت را نوشید؛ فاجعهای تلخ و جانکاه که دل هر شاهدی را به درد میآورد. (إنا لله و إنا إلیه راجعون).
جوانی که سبب این حادثه شد، از شدت وحشت و غم، تفنگ را بر دهان نهاد و با نیتی ناگهانی شلیک کرد، اما تیر از گلو عبور کرده و در بالای گردن توقف نمود؛ خونریزی شدید، او را بر زمین افکند و به حالت کوما فرو برد. قومندان شهید، با وجود غم سنگین فقدان سرگروپ خود، از حال جوان نیز متأثر و دلگیر بود، اما در آن لحظه چارهای جز پذیرش آنچه رقم خورده بود وجود نداشت.
فوراً مأموریت انتقال جنازهٔ شهید و رساندن زخمی به کلینیک جراحی پشاور به من و دو برادر دیگر سپرده شد. مسیر طولانی و دشوار بود؛ قسمتی که عبور موتر امکان نداشت، با شتر هر دو را حمل کردیم و پس از گذر از بخشهای مرزی، دو تراکتور کرایه کردیم؛ یکی برای انتقال جنازهٔ پاک و دیگری برای زخمی بی هوش و پرآلام؛ پس از رسیدن به راه قابل عبور، موتر کرایه کرده و به پشاور رسیدیم. جنازهٔ شهید را به خانوادهٔ داغدیدهٔ او در چارسده تحویل دادیم و زخمی را به کلینیک جراحی جمعیت اسلامی پاکستان سپردیم تا تحت مراقبت داکتران قرار گیرد.
پس از انجام این مأموریت طاقت فرسا و پیاده روی طولانی، هر یک از ما به فامیل های خود بازگشتیم تا چند روز آرامش و استراحت بیابیم و توان تازهء برای مسیرهای آینده جمع کنیم. اندکی بعد، به دفتر مرکزی پشاور مراجع کردم، زیرا از دفتر حوزهٔ کابل خبر رسیده بود که استاد اکبر شهید (حمیدالله) و مدیر صاحب نصرت شهید (نیازمحمد) از کابل آمده اند و حتماً خواستار دیدار من هستند. پس از پرس و جو و راهنمایی برادران، محل حضور ایشان مشخص شد و فردای آن روز، با دلی مملو از احترام و شعف، به دفتر حوزهٔ کابل رفتم. پس از یک ساعت انتظار، ایشان را یافتم و دیدار ما سرشار از شادی، صمیمیت و شور روحانی بود؛ لحظهای که قلب هر مجاهد را به یاد فداکاری و وفاداری برادران می انداخت و روح او را به اوج ایمان و اخلاص می رساند.
مدیر صاحب نصرت پس از مدتی سخن گفت: «آیا با ما به کابل میروی؟» و من با اطمینان و ایمان پاسخ مثبت دادم. سپس مرا به خانهٔ خود فرستادند تا از خانوادهٔ عزیزم خداحافظی کنم؛ خداحافظی ی که وداع ابدی بود و پر از غم و اندوه، وداع با مادرجان، زن کاکایم که سالها در کنار ما بود، زن مامایم، خواهران و برادران کوچکم؛ وداعی که تا روز قیامت و هیچ دیداری دیگر ادامه نداشت. دل هایمان پر از غم و غربت، اما سرشار از ایمان و امید به وعدهٔ الهی بود و چشم هایمان از اشک وداع پر شد.
همهٔ آنان، در دیار هجرت و غربت دیده از جهان فروبستند و در منطقهٔ جَندی مردان، ضلع پشاور، به خاک سپرده شدند. (إنا لله و إنا إلیه راجعون). یارب العالمین، آنان را با رحمت خویش در جایگاه صدیقین و شهدا جای ده و جنت الفردوس را نصیبشان گردان.
این حادثه، یادآور تلخ و شیرین بودن مسیر جهاد و وفای برادرانه است؛ مسیر پرخطر، پرآزمایش و سرشار از شجاعت، وفاداری، ایثار و فداکاری که روح هر مجاهد و هر شاهد آن را به لرزه می اندازد و حماسهء جاودان در دفتر خاطرات مینگارد؛ حماسهء که شجاعت، ایستادگی و عشق به وطن و دین را در قلب تاریخ ثبت میکند و الهامبخش نسلهای بعدی میگردد. هر گام در این مسیر، درس وفاداری و تحمل است و هر قطرهٔ خون، سندی از ارزش والای شهادت و ایثار برادرانه میباشد؛ سندی که هیچگاه فراموش نخواهد شد و هر آنکه چشم دل باز کند، عظمت آن را درک خواهد نمود.



