تاریخیجهاد افغانستانجوانانسلایدرسیاسیمطالب مهمنوشته ها

نهضت اسلامی – قسمت پنجم

 

نهضت اسلامی

ظاهر شاه

 

نویسنده: قاضی عبدالحی فقیری

قسمت: پنجم 

گرچه نادر کشته شد، اما ظلم‌هایی که خاندان نادری بر مردم شجاع کشور روا داشته بود، از همه جرئت حرکت در مقابل نظام را سلب کرده بود. به نام پسر ۱۹ ساله‌اش، ظاهراً تاج شاهی پوشاندند و عملاً حکومت به دست چند ظالمی چون هاشم خان و شاه محمود خان برادران نادر خان افتاد. بعد از چند سال قدرت به پسران کاکای ظاهر، نعیم خان و داود خان انتقال یافت. گرچه ظاهر شاه به ظاهر پادشاهی خوشحال بود و از قدرت و استعداد آن سر در نمی‌آورد، ولی این حالت بیش از بیست سال دوام کرد و حسی شوق پادشاهی واقعی در پادشاه اوج گرفت. او به خاطر حذف کاکازاده‌هایش و به دست گرفتن عملی قدرت، قانون اساسی ساخت که در آن صلاحیت‌های پادشاه بیشتر و از خاندان شاهی کاسته می‌شد. باید اعضای خانواده شاهی از کار کردن در دولت کنار بروند تا میدان صلاحیت شاه فراخ شود. در آن وقت وضعیت خاندان شاهی طوری بود که بعد از مرگ هاشم خان و شاه محمود خان، جایشان را داود و نعیم خان پر کرده بود. داود خود لایق رهبری خانواده می‌شمرد و تلاش داشت با کمک روس‌ها به این هدف برسد. رابطه نیکی با کمونیست‌های طرفدار روسی داشت و آن‌ها نیز او را مؤسس نهضت مترقی می‌دانستند. ظاهر بیشتر از همه از ناحیه او در هراس بود. به همین دلیل توسط قانون اساسی او را سلب صلاحیت کرد. شایان ذکر است که ظاهر شاه لیاقت هیچ کاری را نداشت. همین نالایقی او باعث طولانی شدن حکومت او شد تا دیگران از بی‌کفایتی‌اش استفاده نموده آزادانه در امور تصرف کنند. او همه زندگی را در چرس و شراب و در میله‌ها و شکارگاه‌ها تیر کرد. غم ملت و غم عقب‌ماندگی کشور از کاروان جهانیان و غم فقر و تنگدستی مردم در ذهنش خطور نمی‌کرد. همه کارش این بود در عیدها چند مطلب بی‌محتوا را از روی کاغذ غلط‌غلط در دیوار بخواند. شاه ملاهای درباری داشت که دست‌های او را می‌بوسیدند و او را ظل‌الله می‌خواندند و مردم می‌گفتند که قوت هفت ولی را دارد و حق هفت قتل را در روز دارد، با دیدن او آتش دوزخ حرام می‌شود و بغاوت در مقابل او خون بالغی را مباح می‌کند. در مقابل این سخنان از پادشاه امتیازات خاصی دریافت می‌کردند. همین‌ها بودند که در آغاز نهضت اسلامی در دستاربندی اشتراک نموده و جوانان مسلمانان به این عنوان که سرهایشان لچ است و در سرک‌ها و پارک‌ها با تبلیغ اسلام در حقیقت به اسلام توهین می‌کنند. این ملاها دین را در خدمت طاغوت قرار داده و از آن برای خود دکان‌ها ساخته بودند. عملکرد همین‌ها باعث می‌شد که طبقه جوان و منور جامعه به زودی جذب دعوت‌های کمونیستی چپی شوند.

به غیر از علمای درباری، در رابطه عموم ائمه مساجد و استادان مدارس، ترتیب رژیم شاهی چنان بود که هیچ مبلغی را بر مدارس مصرف نکردند، معاش استادان را نمی‌دادند و برای امام و مؤذن حقوقی قائل نبودند. بنا در فضای مدارس و مساجد فقر بیداد می‌کرد. امام و طالب متاع جیب مردم بودند و به همین دلیل طلابی به مدارس روی می‌آوردند که نابینا و معلول و یا مستمند بودند. ائمه مساجد و مدرسین مدارس چشمشان به جیب مردم بود و از نان وظیفه و عشر و زکات و اسقاط خیرات تغذیه می‌شدند. به همین دلیل جایگاه قیادت جامعه را از دست داده بودند و آله دست زورگویان و خان‌ها می‌شدند. دیده بودم که زمین‌داری شب به مسجد آمده بود و به مؤذن می‌گفت اذان صبح را ناوقت‌تر بگو که نوبت من آب من تا اذان صبح است. دردآورتر از همه این بود که نصاب درسی و مدارس غیرمفید بوده و تمام عمر طالب در ادبیات عربی صرف می‌شد. در نهایت نه خواندن و نه نوشتن بلد می‌بود و نه هم عربی صحبت می‌کرد. اگر اندکی سطح علمی کسی بالا می‌رفت، آن هم در منطق و فلسفه که هیچ دردی را مداوا نمی‌کرد، ترقی می‌یافت. به چنین کسی ملا وزیره منطقی ملا می‌گفتند. برای ملا شدن در مسجد همین کافی بود که امام قائده و خوجه حافظ و پنج کتاب و چهار کتاب را تدریس کرده بتواند و توان ادای نماز جنازه و بستن نکاح را داشته باشد. به این ترتیب نظام شاهی به خاطر عدم توجه به مساجد و مدارس برای جامعه علوم شرعی فاجعه آورده بود که چهره اسلام را برای جوانان روشن‌فکر خیلی نابکار و ناسازگار برای جامعه امروزی افغانستان جلوه می‌داد. خلاصه اینکه رژیم ظاهر شاهی دین و دنیای مردم را در آخرین ردیف کشورها قرار داده است. در جریانات سیاسی نقش پوهنتون برجسته بود و در آنجا نیز پوهنحی شرعیات جایگاه نداشت و حتی بعضی ظالمان آنجا را هندو گذر می‌گفتند. در سال ۱۳۲۹ محصلین پوهنتون اتحادیه محصلین را ایجاد کرد، ولی رژیم شاهی آن را خطری برای خود دانسته و به زودی آن را سرکوب کرد. اعضای مهم آن را از پوهنتون اخراج نمود و عده‌ای را به زندان انداخت و به اتحادیه پایان بخشید. در دهه اخیر نظام شاهی فضای اختناق به اوج خود رسید و همان سیاست هاشم خان توسط سردار داود احیا شد. سردار داود در دوران صدارت خود را به روس‌ها نهایت نزدیک ساخت و رابطه به حدی رسید که تربیۀ و تجهیز اردو به روس‌ها سپرده شد که همین مقدمه‌ای برای کودتای کمونیستی و تجاوز روس‌ها گردید. ظاهر خان از داود خان و تقویۀ قدرت او در نظام نگران بود. داماد خود سردار ولی را به همین دلیل در فوج قدرت داده و او را قومندان قوای مرکز تعین کرد. برای دور کردن داود از صدارت به بهانه‌ای که می‌خواهد از قدرت خاندان شاهی در نظام بکاهد، تلاش ورزید. داکتر یوسف دست‌پروردۀ ظاهر شاه صدراعظم شد. همان‌طوریکه زمان صدارت داود قدرت به دست او بوده و ظاهر شاه سمبولی بیش نبود، برعکس در زمان داکتر یوسف قدرت به دست شاه بود و داکتر یوسف صرف سمبول بود. او دست شاه را بوسیده و در برابر وی خاشع و خاضع بود. بعضی تاریخ‌نویسان انتخاب داکتر یوسف را گام شاه برای دموکراسی می‌خوانند، در حالیکه شاه در این زمان دنبال اعادۀ حیثیت و قدرت از دست رفته خود بود که سال‌ها داود خان و برادرش هاشم خان از وی سلب کرده بودند. یادم است زمانی که روس‌ها در حال شکست بودند و شرق و غرب توافق نموده بود که از حکومت وارثین نهضت اسلامی در کابل جلوگیری کند، تصمیم گرفته بودند ظاهر شاه را به کابل بیاورند و به همین هدف داکتر یوسف، طبیبی، عبدالصمد حامد و عده‌ای دیگر را به پشاور فرستاده بودند تا در خفا بزرگان مهاجرین را به همین پلان قانع سازند. بنده در رکاب برادر محمد آصف مخبت تعداد پانصد جوان را به هوتل انترکانتیننتال پشاور محل اقامت آن‌ها برده می‌خواستیم به بهانۀ ملاقات و استقبال از آن‌ها، از این کار برای همیشه پشیمانشان کنیم، ولی آن‌ها با همگان مواجه نشدند و یا نمایندگان آن‌ها که شش نفر بودند موافقه کردند که در اطاقشان با آنها ببینیم. آن‌ها ظاهر شاه را فرشتۀ نجات معرفی می‌کردند و در نهایت مجبور شدند که تعهد نمایند هرچه زودتر اول پشاور و بعد اسلام‌آباد را به قصد اروپا ترک نمایند. ظاهر خان بعد از به دست گرفتن عملی قدرت در پی ساختن یک قانون اساسی شد. هدف اصلی آن جلوگیری نفوذ مخالفین خود در خاندان شاهی در نظام و قدرتمند شدن شخص خود بود. از طرف دیگر می‌خواست نظام دو حزبی را در کشور رایج کند و هر دو حزب مثل دو بال نظام شاهی مشروطه عمل کنند. استاد خلیل حزب طرفدار دولت را به نام وحدت ملی ساخت. از طرف دیگر شاه به خاطر جلب توجه روس‌ها حزب مخالف حزب دموکراتیک خلق را انتخاب کرد. در حقیقت راضی نگه‌داشتن کمونیست‌ها هدف مهم داود و ظاهر به خاطر مسابقه در توجه روس‌ها گردیده بود. داود از طریق رابطه نزدیک داشتن با کمونیستان در کابل و ظاهر از طریق امتیاز دادن به کمونیست‌ها و از طریق بستن قراردادهای نفت و گاز و غیره با روس‌ها خود را به مسکو نزدیک می‌کردند.
حزب دموکراتیک خلق در ماه جون سال ۱۹۶۵ در خانه نورمحمد ترکی ساخته شد. او به حیث رهبر و ببرک معاون وی تعین گردید. این حزب در تمام امور از روس‌ها و حزب تودۀ ایران تقلید نموده و از شاهی مشروطه دفاع می‌نمود.

موضوعات مشابه

Back to top button