از قلعه های شامخ سرزمین مجاهدخیز کنر تا سلولهای زندان جهنمی پلچرخی

از قلعه های شامخ سرزمین مجاهدخیز کنر تا سلولهای زندان جهنمی پلچرخی
قسمت: پنجم
نویسنده: الحاج محمد عزیز نوری / دنمارک
پس از خدا حافظی با همه فامیل و عزیزان، فردای آن روز راه هجرت و جهاد را در پیش گرفتم. دل از خانه کندن آسان نبود، اما آتش مسئولیت در سینه زبانه میکشید و راهی جز رفتن باقی نمانده بود. بسوی پشاور حرکت کردم، شهری که در آن روزگار، گذرگاه درد و تصمیم و ایستادگی بود.
در پشاور با جمعی از مردان آزموده و استوار یکجا شدیم؛ مدیر صاحب نصرت شهید، استاد اکبر شهید، بسم الله خان و یک تن دیگر از مجاهدین چریک مرکز کابل. همگی بی سر و صدا، اما با اراده ای پولادین، بسوی پاره چنار تره منگل حرکت کردیم و از آنجا راه دشوار برسر ولسوالي جاجی را در پیش گرفتیم تا خود را به ولایت لوگر برسانیم.
راه کوتل، آزمون صبر و ایمان بود؛ برف تا حدود هفتادوپنج سانتی متر زمین را سفید پوش ساخته بود. هر قدم با احتیاط برداشته میشد و هنگام پائین شدن از کوتل، راه در بسیاری جاها ناپیدا میگردید. ناگزیر کرتی های خود را بر روی برف انداختیم و به گونه سرجه خود را رها ساختیم. سردی استخوان سوز، اما شتاب رهایی، ما را زودتر به دامنه رساند. در بخش پایانی کوتل، برف اندک شد و ما تا نماز دیگر خود را به زمینهای زراعتی ولسوالی سرخ آب رسانیدیم.
در همان حوالی، خانه های برادران ارتباطی و مجاهدین لوگر قرار داشت. با آغوش باز ما را پذیرفتند و آن شب را در پناه امن ایشان سپری کردیم. فردای آن روز، با یک تن راهنما بسوی سفید سنگ لوگر حرکت کردیم. چند ساعت بعد به مقصد رسیدیم و بازهم برادران ارتباطی ما را به خانه های شان بردند.
اما خطر همیشه در کمین بود. در مسیر، یکی از همراهان ما مانده نباشی کرد. پسر کاکای همان شخص ارتباطی بود؛ با نگرانی گفت که خدا خیر کند، بچه کاکایم نفر دولت است و شما باید هرچه زودتر از اینجا بروید. هشدارش بجا بود؛ صبح زود، سوار موتر مامورینی شدیم که به کابل میرفتند. خوشبختانه موتروان، خود از افراد ارتباطی مجاهدین بود؛ در حصه ولسوالی چهارآسیاب کابل پائین شدیم و به خانه یکی از برادران ارتباطی رفتیم.
فردای آن، هرکدام جداگانه بسوی مرکز کابل حرکت کردیم؛ بعضی با تکسی و بعضی با سرویسهای چهارآسیاب، تا جلب توجه نکنیم. من در چمن حضوری کابل پائین شدم و از آنجا پیاده بسوی میرویس میدان راه افتادم. اسناد نداشتم؛ نه تذکره و نه سند ترخیص خدمت عسکری. پیاده رفتن یگانه راه نجات بود تا از گروپهای چک اسناد دور بمانم.
پس از پیاده روی طولانی، به میرویس میدان که در اصطلاح قدیم کوته سنگی گفته میشد رسیدم. از آنجا راه قلعه وزیر را در پیش گرفتم و به خانه مامایم رفتم؛ خانه ای که سالها به حیث خانه امن شناخته میشد. فردای آن، بسوی خانه سخی جان از برادران مرکز در بی بی مهرو رفتم. دیدار ما پر از شادی و اشک شوق بود. سخی جان فورآ استاد اکبر را خبر کرد و ساعتی بعد او نیز رسید. شب را باهم گذراندیم؛ شبی پر از خاطره، عهد و تصمیم.
روز بعد، استاد اکبر مرا با خود به خانه دگروال صاحب میرانجام الدین خان برد؛ مردی از برادران نخستین و پیشگامان راه؛ یک شب در آنجا بودیم و سپس من با بسم الله خان برای ملاقات به خانه یکی از برادران دیگر رفتیم. در آن نشست، پلان یک عملیات چریکی طرح شد؛ در مسیر چهار قلعه، قلعه وزیر و دارالامان. هدف، گزمه دولتی با یک عراده زره پوش بردیم بود. اما پیش از آماده شدن گروپ چریکان، زره پوش از محل عبور کرده بود و عملیات آن روز به انجام نرسید.
با آنهم، این پایان راه نبود. چندین عملیات دیگر انجام دادیم؛ برخی با موفقیت و برخی بدون دست آورد ظاهری؛ اما هر عملیات، مکتب تجربه بود. جوانان و نوآموزان در آتش این میدانها پخته میشدند و روح چریکی شان استوارتر میگردید.
بارها خادیستان مرا تعقیب کردند. سایه مرگ نزدیک میشد، اما به فضل خداوند و با تختیک های خاص، هر بار از چنگ شان رهایی مییافتم. کوچه های کوته سنگی و راه های آن منطقه را وجب به وجب میشناختم. همین آشنایی، سلاح خاموش من بود. دشمن را سرگردان میساختم، رد را گم میکردم و در دل تاریکی ناپدید میشدم.
این بود بخشی از راهی که با ایمان، خطر، فداکاری و امید طی شد؛ راهی که هر قدمش با نام خدا آغاز میشد و با آرمان آزادی ادامه مییافت.



