از قلعه های شامخ سرزمین مجاهدخیز کنر تا سلولهای زندان جهنمی پلچرخی
در این عملیات، یکی از سرگروپان کشمیرخان به نام حسن خان به شهادت رسید.

از قلعه های شامخ سرزمین مجاهدخیز کنر
تا سلولهای زندان جهنمی پلچرخی
قسمت: اول
نویسنده: الحاج محمد عزیز نوری / دنمارک
اواخر سال ۱۳۵۸ هجری شمسی، یک گروپ مجاهدین سربکف از ولایات کابل و پروان، به فیصله و امر برادر محترم انجنیر حکمتیار، رهبر مجاهد حزب اسلامی افغانستان، و شورای مرکزی، به طرف ولایت کنرها سوق داده شدند. تعداد این گروپ مجموعاً سی و شش (۳۶) نفر بود. اکنون از آن سی و شش نفر، فقط چند تن محدود باقی مانده اند و باقی همه به قافله شهدای گلگون کفن راه حق پیوسته اند. انا لله و انا الیه راجعون.
در کنرها، بار اول گروپ ما در منطقه ای به نام گنجگل ناو مستقر شد. در آنجا فقط یک اتاق کلان وجود داشت که پر از چهارپایی ها بود و در پایین آن، یک اتاق برای گوسفندان و بزهای صاحب خانه قرار داشت. چند تن از ما، به شمول خودم، شب ها در میان همان بزها و گوسفندان روی چهارپایی ها می خوابیدیم و روزها بیرون از اتاق می بودیم.
اما بعد از چند روز، چون جای ما در سر راه عام قرار داشت، حضور ما افشا گردید و خبر به دولت جنایتکار کمونیستی ولسوالی نرنگ رسید. بناءً فوراً به منطقه ای دورتر، در عقب دو کوه، به جایی به نام کودگی، در منزل مولوی صاحب عبدالصمد، انتقال داده شدیم؛ جایی که کاملاً محفوظ و امن بود.
چند روز بعد، برادران دره پیچ اطلاع دادند که فردا شب عملیات بزرگی بر قوای کمونیستی مستقر در اسد آباد، مرکز ولایت کنر، انجام می شود و ما باید از طرف گنجگل بر پوسته های سرکانو عملیات کنیم. به مجردی که این خبر به مجاهدین ما رسید، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند و نعره های تکبیر فضا را پر کرده بود.
بعد از نماز، گروپ ما آماده حرکت شد. تا رسیدن به دره گنجگل، شام فرا رسید. پس از ادای نماز شام و خوردن نان خشک با چای، همراه با یک گروپ از مجاهدین محل، به طرف پوسته های دولتی که در منطقه سرکانو و کنار پل نو آباد موقعیت داشت، حرکت کردیم. به مجردی که بر پوسته های دولتی آتش گشودیم، دشمن از آن سوی پل نو آباد با توپ های اوبوس و ماشیندارهای ثقیله شروع به فیر کرد. الحمدلله، به دلیل پستی و بلندی زیاد زمین، می توانستیم خود را از فیرهای دشمن محفوظ نگه داریم.
پس از اندکی مقاومت، پوسته های دولتی فرار کردند و ما تمام قرارگاه دشمن را تصرف نمودیم. از غنایم، به جز خیمه ها، نان تازه و گرم، نان خشک و مقدار اندکی مرمی تفنگ، چیز قابل ذکری به دست نیامد. مردم محل که برای بردن غنایم مرکب با خود آورده بودند، همه را بار کرده بردند. الحمدلله، مجاهدین ما همه صحیح و سالم به منطقه امن رسیدند. تنها قوماندان نظامی ما، شهید بلال نیرم، اندکی جراحت برداشته بود که بعداً پانسمان شد و جای تشویش نداشت.
بعد از این عملیات، از طرف کشمیرخان، سپه سالار کنرها، برای ما خبر رسید تا به طرف شیگل حرکت کنیم. چند روز بعد، به شیگل رسیدیم. در آنجا یک قلعه خالی وجود داشت و کشمیرخان برای ما امر بود و باش داد. یک بار همراه با کشمیرخان و وحیدالله سباون، معاون وی، به طرف آسمار عملیات کردیم؛ جایی که در آن زمان یک لوای مجهز دولت کمونیستی موقعیت داشت. در این عملیات، یکی از سرگروپان کشمیرخان به نام حسن خان به شهادت رسید. از گروپ مجاهدین ما فقط چند تن محدود اشتراک داشتند که من نیز در جمع آنان بودم. الحمدلله، گروپ ما سالم به مرکز خود، همان قلعه شیگل، بازگشت.
چند روز بعد، سارنوال صاحب بشیر خان شهید که امیر مجاهدین کابل و پروان بود، به من و انجنیر صاحب طارق، که الحمدلله فعلاً در قید حیات اند، دستور داد تا با چند تن از مجاهدین به دره پیچ برویم و در منطقه ای به نام قرو چند روز اقامت کنیم و با مردم آنجا آشنا شویم. بعد از آن، باقی مانده گروپ ما همه از شیگل رسیدند و یکجا به طرف ولایت کاپیسا، علاقه داری ای به نام اله سای حرکت کردیم.
این مسیر تقریباً یازده شبانه روز را در بر گرفت. در خلال راه، تکالیف زیاد از قبیل مریضی و گرسنگی را متحمل شدیم. در آن زمان، مردم مناطق همه بیچاره بودند و با نان خشک و بی نمک زندگی می کردند. ما مواد خوراکی را در مقابل پول از مردم می خواستیم، اما آنان می گفتند که فقط آذوقه زمستانی خود را دارند و چیزی اضافه ندارند. در مسیر، از درختان میوه دار تنها انار ترش و شفتالوی خام پیدا می شد. گاهی در بعضی مناطق اندکی آرد می خریدیم و نان را بر سر سنگ های هموار می پختیم.
در ولایت لغمان، در منطقه ای به نام میل، چند تن از برادران که با شهید سارنوال صاحب عبدالرؤوف دوست بودند، فوراً برای ما گوسفند حلال کردند، گوشت و برنج پختند و شکم سیر نان خوردیم. همچنان برای راه، نان خشک و گوشت نیز به ما دادند.
تا آنکه به منطقه ای کوهستانی و بسیار بلند به نام بالا قلعه رسیدیم که مربوط ولایت کاپیسا بود. همان شب به طرف علاقه داری اله سای پایین شدیم و فردا شب بر آن عملیات کردیم. در این عملیات، چند تن از کمونیستان کشته و اسیر شدند و باقی قوای عسکری به ولسوالی تهگاب فرار کردند. تمام برادران ما به فضل و مرحمت الله سالم بودند، به جز یک مجاهد که در تاریکی می دوید، راه خراب بود و افتاد و هر دو دستش به شدت آسیب دید و چند روز دست هایش در گردنش بسته بود.
پس از فتح علاقه داری، یک عملیات دیگر بر ولسوالی تهگاب انجام دادیم، اما چون ولسوالی در یک قلعه بسیار مستحکم موقعیت داشت، نتیجه مطلوب به دست نیامد. چند روز بعد، خبر فتح لوای آسمار به ما رسید. بشیر خان شهید، یکی از مجاهدین کابل به نام عزیز خان، که سابق صاحب منصب پولیس بود، با دوست صمیمی اش و یک نفر از منطقه ولسوالی تهگاب، به طرف آسمار فرستاد تا از احوال دقیق خبر بیاورند. اما در مسیر، عزیز خان دچار اشتباه شد. هنگامی که خسته شده بودند، کلاشینکوف خود را به همان مرد محل داد و خودش با رفیقش بدون سلاح حرکت کردند. در یکی از توقف گاه ها، آن مرد خبیث با چالاکی کمی بالا رفت و از همانجا هر دو را هدف قرار داد و به شهادت رساند.
ادامه دارد …



