از قلعه های شامخ سرزمین مجاهدخیز کنر تا سلولهای زندان جهنمی پلچرخی

از قلعه های شامخ سرزمین مجاهدخیز کنر تا سلولهای زندان جهنمی پلچرخی
قسمت: ششم/آخری
نویسنده: الحاج محمد عزیز نوری / دنمارک
چند روز پس از آن، من و دو سه تن از رزمندگان چریک، مردانی که دل در گرو ایمان داشتند و جان را در کف گرفته بودند، راه خانه یکی از برادران ارتباطی را در پیش گرفتیم؛ خانهء خاموش و ساده در نیازبیگ، از مربوطات ولسوالی چهاردهی کابل. شب در همانجا فرود آمد، شبی که سکوتش فریبنده و تاریکی اش آبستن حادثه بود. ما آرام نشسته بودیم، بی خبر از آنکه تقدیر الهی در همان ساعت، صفحه دیگری از سرنوشت را میگشاید.
در همان شب، برادران حرکت اسلامی به رهبری مولوی صاحب محمدنبی، بی آنکه با گروپ ما مشوره و هماهنگی داشته باشند، در سر سرک عمومی کابل قندهار عملیات براه انداختند. آتش درگیری زبانه کشید و دولت کمونیستان با شتاب و هراس، قوای خود را در چهار سوی دوسرکه پغمان گماشت. فاضل بیگ، نیازبیگ، قلعه واحد و خوشحال خان مینه، همه در محاصره آهنین دشمن فرو رفت. گروپ حرکت اسلامی با درایت و جسارت، بسوی قلعه قاضی عقب نشست و خود را از چنگ محاصره بیرون کشید، اما سایه سنگین آن محاصره بر سر ما باقی ماند.
ما بی خبر از این حلقه مرگبار، صبح را با چای ساده آغاز کرده بودیم که ناگهان یکی از خویشاوندان برادر ارتباطی، نفس زنان و هراسان وارد شد و گفت که کمونیست ها خانه ها را خانه به خانه تلاشی میکنند. این سخن چون تندر بر جان ما فرود آمد. بی درنگ سلاح و مهمات خویش را در زیر انبار پنهان ساختیم. دو تن از چریکان با زیرکی به خانه همسایه رفتند و خود را مصروف گلکاری بام ها ساختند تا چشم دشمن را بفریبند. من و یک برادر دیگر همانجا ماندیم.
تذکره و سند عسکری همراه من بود، اما برادر همراهم تنها ورق ترخیص عسکری داشت و تذکره نداشت. عساکر تلاشی اسناد مرا پذیرفتند، اما به او گفتند که باید تا پیش آمر برده شود. برادر ما اصرار ورزید که من پسر مامای او هستم و نباید جدا شویم. پس از گفت و شنود بسیار، نفر تلاشی با بی میلی گفت که هر دو با هم تا پیش آمر برویم.
در همان لحظه دانستم که این راه، راه خادیستان است و این منزل، منزل امتحان سخت. تلخ تر آنکه پسران مامایم خود در صف خادیستان بودند. ما را به پیش آمر بردند و دیدم که چند تن از مردم محل را در لاری عسکری نشانده اند. ما را نیز در همان لاری جا دادند و گفتند منتظر باشید تا آمر صاحب بیاید.
اما آمر نیامد. به جای او گروپ خادیستان رسید. در میان آنان، عبدالشکور، پسر مامایم، چشمش به من افتاد. لحظه ای مکث کرد و سپس گفت: پسرعمه، غم مخور، ضمانت ات را میکنم. این را گفت و رفت. اندکی بعد، موتر جیپ عسکری رسید. پرسیدند احمدعزیز کیست. گفتم من هستم. با تعجب گفتند مانده نباشی، این چند سال کجا بودی. همانجا دانستم که مرا شناسانده اند و راه برگشتی باقی نمانده است.
مرا مستقیم به خاد شش درک بردند و به شعبه تحقیق سپردند. ورق های سوالات پیش رویم گذاشته شد؛ معرفی خود، کار و پیشه، علت رفتن به پاکستان و ده ها پرسش دیگر. با آرامش پاسخ دادم. آنگاه گفتند دوستان نزدیکت کیها هستند. گفتم چنان کسانی ندارم. خشمگین شدند، مشت و لگد نثارم کردند و سپس مرا به زیرزمینی تاریک بردند. دروازه فولادی سنگینی باز شد و مرا به درون انداختند. چند تن دیگر نیز آنجا بودند، هر یک داستانی از درد و ایستادگی در سینه داشت.
شب را بر دوشک اسفنجی گذراندم، در میان مردانی که همه قربانی تلاشی های خانه ها شده بودند. فردا دوباره مرا به تحقیق بردند. آن روز، آمر حوزه مرا به دفترش برد، ورق سوالات را داد و گفت جواب بده، دفتر را قفل میکنم، کسی آزارت نمیدهد و غذای چاشت برایت میآورند. این رفتار نرم، آرامش پیش از توفان بود.
روز دیگر، پسر مامایم مرا به دفتر خواست. ریش سفیدی آنجا نشسته بود، مرا دید و گفت این آدم خوب است. دانستم که او از جاسوسان جبهات مجاهدین است، اما مرا نشناخت. پس از آن، پسر خرد مامایم آمد و گفت اگر کسی از مجاهدین میشناسی، معرفی کن تا ضمانت ات کنم. گفتم کسی را نمیشناسم. سه افغانی در جیبم گذاشت و رفت. همه تلاش ها برای گرفتن اعتراف یا معلومات، به دیوار اراده ام خورد و فرو ریخت.
سه ماه مرا در آنجا نگاه داشتند، تا سرانجام به صدارت خاد مرکزی انتقال دادند. در آنجا چهره تحقیق دگرگون شد. لت و کوب، شکنجه و فریاد، زبان آن مکان بود. من دانسته بودم که در تحقیق، خاموشی مرگبار است. با هر ضربه فریاد میزدم تا شدت شکنجه کاهش یابد. مستنطق با عصبانیت میگفت چرا اینقدر چیق میزنی. میگفتم لت و کوب نکن، چیق نمیزنم.
پس از چندین دور تحقیق، مرا به زندان جهنمی پلچرخی، بلاک دوم، فرستادند. آنجا منتظر فیصله محکمه شورای انقلابی شدم. صاحب خانه و برادری که با من گرفته شده بودند، آزاد شدند و من تنها ماندم، تنها اما استوار.
سه ماه بعد، مرا به محکمه بردند. هیچ سند و شاهدی علیه من نیافتند. سرانجام حکم صادر شد: احمدعزیز، به اتهام جعل تذکره و فرار از خدمت عسکری، به شش سال حبس تنفیذی محکوم میشود.
و اینچنین، برگ آخر این روایت بسته شد. روایتی از ایمان، ایستادگی و پایداری در برابر ظلم. جسم در بند رفت، اما روح آزاد ماند. تاریخ این لحظه ها را فراموش نخواهد کرد و خداوند شاهد بود که حق هرگز خاموش نشد.
والحمدلله رب العالمین.



