از قلعه های شامخ سرزمین مجاهدخیز کنر تا سلولهای زندان جهنمی پلچرخی

از قلعه های شامخ سرزمین مجاهدخیز کنر تا سلولهای زندان جهنمی پلچرخی
قسمت: ســوم
نویسنده: الحاج محمد عزیز نوری / دنمارک
بعد از مرور چند روز، در فضای سنگین جبهه که هر لحظهاش بوی خطر و انتظار میداد، سارنوال صاحب بشیر خان شهید به من و یکی از برادران کابل دستور دادند تا با هفت تن از مجاهدین معتمد تگاب به سوی اسمار برای بهدست آوردن سلاح و مهمات جبههٔ تگاب رهسپار درهٔ شیگل کنرها شویم. فردای آن روز آمادهٔ رفتن شدیم و حرکت کردیم؛ دلها سرشار از امید اما توشهها اندک؛ برای راه با خود کمی آذوقه که در توان ما بود برداشتیم، ولی آذوقهٔ ما یک روز تمام شد و در خلال مسیر از بعضی خانه ها که میتوانستند کمک کنند، چیزی قوت و لایموت فراهم میکردیم. گامها سنگین، بدن ها خسته، اما اراده ها استوار؛ بلاخره پس از هشت روز سفر و مشقت از میان کوهها و درههای خاموش، به کنرها رسیدیم. زمانی که به درهٔ شیگل رسیدیم؛ دیدیم که در هر سوی قطعات نظامیان در گوشه های نسبتاً امن خیمه زده اند. دیدن این صحنه دلها را شاد کرد و امید در جانها جوانه زد، اما این شادی دیری نپایید، زیرا پس از چند روز دریافتیم که بعضی از تنظیم های مغرض و شیطان صفت شروع به منافقت و تفرقه کردند و بعضی از صاحب منصبان متزلزل را اغوا کرده و تعدادی از آنها را با وعده های فریبنده، شبانه از دریا عبور داده و به گوه پنهانی به سوی پشاور بردند، از جمله آمر لوای اسمار و معاونش که گفته میشد پرچمی بود.
من و برادر همراهم؛ برای مجاهدین تگاب تا اندازهٔ توان سلاح و مهمات تهیه کرده به سوی تگاب روان ساختیم. من و برادر مجاهدم به پشاور رفتیم؛ شهری که هم پناه بود و هم گذرگاه امتحان. در پشاور پس از چند روز، جبهه ای برای ولسوالی سروبی ولایت کابل به امر و فیصلهٔ شورای ولایتی کابل تشکیل شد و بعد از چند روز، مجاهدین آمادهٔ رفتن به جبهه شدند. پس از گذشت چند روز، از طریق راه تره منگل به ولسوالی جاجی و از آنجا به ولسوالی بیرو ولایت لوگر، به سوی ولسوالی سروبی رفتیم و در قسمت میران کلی مرکز جبهه انتخاب شد. در آنجا چند اتاق معمولی برای بود و باش مجاهدین تعیین شد و باقی خانهها خالی و بدون بود و باش بود؛ سکوتی که بیشتر به پیش از توفان میماند. کمی دورتر، در همان منطقه، جبههٔ مجاهدین ننگرهار مربوط سرمعلم صاحب نورمحمد خان موقعیت داشت.
بعد از چند روز، مجاهدین ما یک عملیات بر سر سرک کابل–ننگرهار انجام دادند؛ عملیاتی که هم رنگ جهاد داشت و هم پیام ایمان. در آن عملیات، موترها بازرسی میشدند و اشخاص مشکوک و کمونیست گرفتار میگردیدند و همزمان به مردم تبلیغ میکردند که ما مسلمانیم، از خاک و ناموس وطن دفاع میکنیم و هرگز در خلال جهاد به مسلمانان آزار و اذیت نمیرسانیم. روز بعد، دوباره مجاهدین ما برای یک عملیات گسترده، آنسوی دریای کابل، به پیشروی پرداختند؛ در این عملیات، تعداد زیادی از نظامیانِ کمونیستِ دولتی زخمی شدند و از مجاهدین ما هم دو سه تن جام شهادت نوشیدند (ان لله و انا الیه راجعون). غروب که فرارسید، عقب نشینی کردیم و به مرکز خود بازگشتیم؛ دلها داغدار، اما سرافراز!!
پس از مرور چند روز، من تقریباً ده تن از مجاهدین را به امر قومندان جبههٔ ما به سوی پشاور هدایت کردم و بعد از چند روز به مرکز حزب اسلامی قسمت فقیرآباد رسیدیم. پس از آن، برای لحظهای از میدان جنگ فاصله گرفتم و به دکان بوتفروشی خودمان که در چارسدهٔ پشاور موقعیت داشت رفتم. البته برادر کوچکم را در آن موظف کرده بودم تا برای تهیهٔ رزق حلال خانوادهٔ ما که تقریباً نو نفر بودیم، مصروف غریبی باشد. در منطقهٔ چارسده، مارکیتی به نام عبدالغفور بود و دکان بوت فروشی ما در آنجا موقعیت داشت. در پهلوی دکان ما، دکان کوچکی از برادران ولسوالی کامه نیز بود. یک روز که در آنجا بودم، قومندان جبههٔ کامه، مولوی صاحب خدایدوست که از خویشاوندان دور مادریام بودند، آمد و با وی معرفی شدم. بعد از احوال پرسی و قصه های جبهات، از من تقاضای رفتن به سنگر جهاد در ولسوالی کامه کرد و گفت که کامه چون وطن مادری شما محسوب میشود و بالای شما حق دارد.
چون من در پیشنهاد برادران در مورد سنگر جهاد هیچ گاه جواب منفی نمیدادم، قبول کردم و پس از تهیهٔ لباس و بعضی وسایل ضروری، با ایشان روانهٔ ولسوالی کامه شدیم. بعد از چند روز و عبور از بخش یکه غند پاکستان، از راه سرحدی سپین کندو وارد ولسوالی شدیم و از آنجا، از طریق کوه های شامخ کامه، به مرکز جبههٔ کامه که در قلعهٔ همان کوه مرکزیت داشت، رسیدیم. پس از اکمالات جبهه؛ تحت اشراف قومندان صاحب جلسه ای تشکیل شد و مرا نیز در آن جلسه افتخار بخشیدند و گفتند که عملیاتی در قریهٔ ماماخیل داریم و در آنجا چند نفر که در قوای دولتی دیده شده اند، راپور حاصل کردهایم که این روزها به خانه آمده اند و اگر موفق به گرفتاری شان شویم، تا سزای قانونی به آنان داده شود.
شب، آرام اما سنگین فرارسید. شب خبر رسید که زاهد صاحب قومندان جبهات سرخ رود در مسجد یک قریهٔ کوچک که در نزدیکی مرکز ما بود، میخواهد با مجاهدین کامه ملاقات و صحبت کند. ما از مرکز پایین شدیم و به همان مسجد رفتیم، اما به محض رسیدن، احوال رسید که هلیکوپتر و طیاره جنگی دولتِ کمونیستی از میدان هوایی ثمرخیل برخاسته و مستقیم به سوی کامه میآید. دلها لرزید، ولی زاهد صاحب گفتند که کسی نگران نباشد؛ دولت ما را ندیده است، فقط عملیات بر سر مرکز شما و اطراف کوه انجام میشود. همانگونه شد؛ هلیکوپترها مستقیم بر سر مرکز مجاهدین رفته، راکتها و بمبهای خود را خالی کردند و دوباره بازگشتند.
الحمدلله که به مجاهدین هیچ آسیبی نرسید، اما پس از عملیات در قریهها و کشتن آن سه نفر همکار دولت، دوباره به مرکز خود برگشتیم. آنجا دریافتیم که روز گذشته در قسمتهای مغاره که تا شام در آن حضور داشتیم، راکتها اصابت کرده بود. از این آشکار شد که شخصی جاسوس در میان مجاهدین این جبهه جا گرفته بود؛ حقیقتی تلخ که همچون خنجری پنهان، در دل جمع فرو رفت، اما ایمان را نشکست و مسیر مبارزه را متوقف نساخت.



