جهاد افغانستانجهاد علیه شوروی - خاطرات جهادمطالب مهمنوشته ها

صفحه‌ای از خاطرات به مناسبت ۲۶ دلو

 

 

صفحه‌ای از خاطرات به مناسبت ۲۶ دلو

 

نویسنده: ذبیح الله ابراهیمی

بعد از کودتای کمونیستی در اواخر سال 1357، از پروان به ولسوالی کهمرد ولایت بامیان مهاجر شدم. کهمرد محل وظیفه‌ پدرم رحمه الله بود، پدری که مجاهد بود و دلش برای دین و وطن می‌تپید. هنوز هم وقتی به آن روزها فکر می‌کنم، یک چیز را خوب به یاد دارم.
در ۱۸/۲/۱۳۵۸ قیام اسلامی علیه رژیم کمونیستی به راه افتاد. قیامی که رهبری آن بیشتر به دست جوانان، تحصیلکرده‌های محیط متعلق به حزب اسلامی افغانستان بود. مثل موجی که از دل مردم بلند شود و دیگر کسی نتواند جلو آن را بگیرد. ولسوالی‌های کهمرد، دوآب میخ زرین، سیغان و تاله و برفک یکی پی دیگری فتح شد. آن روزها مردم با ایمان وعقیده مسلح بودند ، اسلحه ای که از ولسوالی ها غنیمت گرفته شده همه تفنگ های کره بین بود و کلاشینکوف برای عساکر توزیع نشده بود ، در جریان جنگ در ابتدائی روز ها یک میل کلاشینکوف را ملانسیم مسکونه خاک سفید غنیمت گرفته بود که با خود داشت و مولوی عبدالقیوم که آمریت جهاد را به عهده داشت یک میل تفنگ یازده تیر با خود حمل می کرد .
تمام راه های اکمالاتی به روی مردم سیغان ، کهمرد ، تاله و برفک مسدود شد و تیل برای چراغ پیدا نمی شد، تیل، نمک، صابون نا پدید شد و مردم لباس شان را با یک نوع گیاه که ابتداء آنرا در یک دیگ می جوشاندند و کف می کرد بعدا لباس را با کف آن می شستند. در همه ای جبهه یک داکتر جراح مجاهد بود و آن پدر بزرگوار من بود که به تداوی مریضان وزخمی ها رسیدگی می کرد.
بعد از شدیدترین جنگ‌ها، و در مدت کم، به طرف مرکز بامیان پیش رفتیم. تا قریه‌جات اطراف بت بامیان و تولواره رسیدیم و در قریه توپچی متمرکز شدیم. سنگرها ساخته شد، استحکام یافت، و هر کس در دل خود می‌دانست که این راه آسان نیست. ما تنها با دشمن نمی‌جنگیدیم، با گرسنگی، با ترس، با کمبود، با سرما و با آینده‌ی نامعلوم هم می‌جنگیدیم.
وقتی کارتوس های تفنگ یازده تیره و پنج تیره فیر می شد ، مجاهد مکلف بود تا پوچک ها را دو باره با خود به مرکز جبهه تحویل دهد و در دره آجر یک نفر پوچک های کارتوس را دوباره پر می کرد و جهت استفاده به مجاهدین توزیع میکردند .
کسانی که جهاد مجاهدین را به کشور های همسایه و یا غرب نسبت می دهند یا بسیار بی جهول هستند ویا عمرشان و عقل شان به این فهم این مطالب قد نمی دهد و تحت تاثیر تبلیغات دشمنان جهاد قرار گرفته اند .
در شش جدی همان سال، قوای شوروی کشور ما را علناً اشغال کرد. آن روز را مثل یک داغ یادم مانده. انگار سایه‌ی سنگینِ یک هیولا روی تمام افغانستان افتاد. در اوایل سال ۱۳۵۹من و پدرم رحمه الله هردو از بامیان به طرف پروان سفر کردیم و من بعد از مدت کم به طرف پاکستان مهاجر شدم ، و در رأس یک گروپ با دو میل کلاشینکوف که یک میل نزد من و یک میل نزد قوماندان صاحب پهلوان بود و بقیه اعضای گروپ ما از دره تفنگ های ساخت پاکستان را شخصی خریداری کردند و دوباره به پروان برگشتیم. برگشتم تا در جمع مجاهدین راستین این دیار، مقابل قوای اشغالگر ایستاده شویم.
سلاح‌های ما بسیار محدود بود. جز تفنگ‌های چهره‌ای، موش‌کش، تفنگ یک‌تکه و بعضاً کلاشینکوف، چیزی در دست نداشتیم. تفنگ‌های پنج‌تکه و یازده‌تکه‌ای دره‌ای (ساخت پاکستان) هم در میان ما پیدا می‌شد، اما سلاح ثقیله که بتواند جلوی تانک و طیاره را بگیرد، تقریباً وجود نداشت.
یکی از روزها روس‌ها در قریه‌جات مربوط ولسوالی بگرام، در توغچی و یورچی، حمله کردند. برخورد ابتدایی صورت گرفت، اما چون همه سلاح مسلسل نداشتیم، مجبور به عقب‌نشینی شدیم.
بهار بود. درخت‌ها سبز و پر از برگ. مجاهدین در باغ‌ها پراکنده شدند ، طیاره‌های روسی با فیر راکت و سلاح کلکوف میان باغ‌ها فیر می‌کردند. آنقدر پایین می‌آمدند که میل تفنگ‌ها معلوم می‌شد. هلیکوپترها گاهی یک طرف جویه‌ی تاک را می‌دیدند، گاهی طرف دیگرش را، و بی‌رحمانه فیر می‌نمودند.
من با چند تن از دوستانم زیر درختان سنجد بودیم. از بس توپ و راکت و فیر خفیفه می‌کردند، حتی پرنده‌ها هم زیر درختان پناه می‌بردند. باورم نمی‌شود، اما حقیقت است: چند پرنده درست کنار ما پناه گرفته بود. مثل اینکه آن‌ها هم فهمیده بودند مرگ از آسمان می‌بارد. آن صحنه را هرگز فراموش نمی‌کنم. انسان در جنگ می‌فهمد که ترس فقط برای انسان نیست، برای هر موجود زنده است.
بعد از مدتی، وقتی مجاهدین قوت گرفتند، در کنار سرک عمومی زیر دارالمعلمین در قریه‌ای مربوط خواجه سیاران می‌رفتیم. تانک‌های روس‌ها را با راکت می‌زدیم و موترهایشان را با اسلحه‌ی خفیف مورد حمله قرار می‌دادیم. روس‌ها دیگر توان توقف نداشتند. جز فرار، چیزی برایشان نمانده بود.
طیاره‌هایشان دیگر آنقدر بلند پرواز می‌کرد که فقط وقتی شعاع آفتاب به آن می‌درخشید، می‌فهمیدیم در حال حرکت است. مسیر کابل-پروان در کنترول ما بود. آن حس، حسِ عجیب و بزرگی بود. حسِ اینکه با وجود همه‌ی کمبودها، با وجود دست خالی، باز هم دشمنی که به بزرگی اتحاد جماهیر شوروی که دنیا از آن می ترسید، از ما می‌ترسید.
روزهای سخت و دشوار را سپری کردیم. روزهای گرسنگی، روزهای بی‌خوابی، روزهای تشویش. اما روزهای قوت و غلبه بر دشمن را هم دیدیم. روزهایی که نتیجه‌ی ایمان قوی و صبر و پایداری بود.
تا اینکه روز26 دلو سال ۱۳۶۷ فرا رسید و فرار نیروهای شوروی را هم شاهد بودیم. طیاره‌ها برای امنیت قطار خود اطراف سرک پخته را بمباران می‌کردند، و مجاهدین بالای قطارها در حال حمله و یورش بودند. تانک‌ها رو به فرار، و دشمنی که زمانی فکر می‌کرد افغانستان را برای همیشه در مشت دارد، حالا دنبال راه نجات می‌گشت.
امروز ۲۶ دلو 1404 است. این روزها به عنوان خاطره در ذهنم چرخ زد. الله را سپاسگذارم که مجاهدین را پیروزی نصیب کرد. اما حقیقت دیگری هم هست که نمی‌شود نادیده گرفت. بعدتر عوامل نفوذی و ستون پنجم زمینه‌های بدنامی جهاد و مجاهدین را فراهم نمودند. آن قصه خودش بخش جداگانه‌ای می‌خواهد، چون تلخ است، چون درد دارد، و چون هنوز هم وقتی به آن فکر می‌کنم، قلبم سنگین می‌شود.
این صفحه را نوشتم تا بگویم ما چه دیدیم، چه کشیدیم، و چطور گذشتیم. تاریخ شاید خشک نوشته شود، اما خاطره خشک نیست. خاطره نفس دارد، درد دارد، اشک دارد، و گاهی هم یک پرنده‌ی ترسیده که کنار آدم زیر درخت سنجد پناه می‌گیرد.

موضوعات مشابه

Back to top button