آغاز مجاهدت یک نو جوان در راه خدا در مواجه شدن با یک سرباز قوای شوروی

آغاز مجاهدت یک نو جوان در راه خدا
در مواجه شدن با یک سرباز قوای شوروی
نویسنده: الحاج عبدالرزاق حاجی زاده
جهاد در افغانستان با قوای شوروی در زمان تجاوز ارتش سرخ، از افتخارات مزید برخوردار بود و دست آورد های آن، کرامت آمیز و اشکال مختلف را داشت مخالفت در برابر روس ها بطور طبیعی در هر جا در میان مردم وجود داشت. که از صحنه های مختلف کار زار و مخالفت ها در مقابل روس ها یادگار های بیشماری بجا مانده است.
از جملۀ چنین جریانات، خاطره ای را از یک نوجوان به اسم کاکاشرین از محلۀ جویبخشی قریۀ تاجکان ولسوالی جبل السراج که آن واقعه سر آغاز پیوستنش به صف جهاد نیز محسوب میشود بازگو مینماییم یکتن از افراد روسی نسبت اینکه در اثر بی اطاعتی از امر قومندان قطعه اش مورد لت و کوب قرار گرفته بود در اطراف قریۀ جویبخشی در ولسوالی جبل السراج به کوه پناه برده و چندین روز را در میان سخره های کوه بطور مخفی بسر می برد .
در اطراف طبق معمول بچه های قریه جات نسبت جمع آوری چوب و هیزم به کوه های اطراف قریه روانه میشوند یکی از روز ها که وی در جمله ایشان قرار داشت در گوشه ای مصروف کندن و قطع کردن بته ها بود که ناگهان صدایی که به لهجۀ روسی و کلمات کنده کندۀ فارسی این چنین بیان میشد « بچه بچه » بگوش رسید فکر کرد در عالم خیال چنین صدایی را میشنو زیرا روزانه او و سایر بچه های قریه در رفت و آمد قطارهای اکمالاتی روس ها در سرک قیر با ایشان، در داد و ستد و معاملات مصروف میبودند با الفاظ و کلمات روس ها آشنا بودند.
او همچنان با کُلنگ نوک تیز خود به کندن بته ها و شاخه های بَلک (نوعی بتۀ کوهی) مصروف بود بار دیگر و چندین مرتبه صدای مذکور را به تکرار شنید او میگوید صدا های تکراری عسکر روسی مرا مجبور ساخت آن صدا را تعقیب کنم با نگاه های تند خود این طرف و آنطرف چشم دوختم ناگهان نظرم را کله یک سرباز روسی در عقب یک سخرۀ بزرگ که در میان سخره های دیگر جا گرفته بود بخود جلب کرد نخست دچار شک گردیدم و به این فکر شدم شاید سربازان روسی قبلاً و از طرف شب اینجا پیاده شده اند خواستم فرار نمایم ولی حواس خود را کنترول نموده صدای آخری عسکر روسی را که التماس آمیز بود مرا متوجه ساخت و وادار شدم تا بسوی او نزدیک شوم زمانیکه با او در فاصلۀ قریب ملاقی شدم موصوف که با لهجۀ روسی و کلمات کنده کندۀ فارسی صحبت میکرد جریان زندگی اش در آنجا را حکایت کرد و از من خواست تا راه حلی به مشکلش پیدا کنم او پیشنهاد کرد تا به قطعۀ مربوطه اش بروم و به قومندان قطعه اش بگویم اگر وی را مورد عفو قرار دهد وی به قطعه اش بر میگردد نوجوان موصوف میگوید او را دعوت کردم تا به مجاهدین پیوست شود. سرباز روسی که این خبر برایش تکاندهنده بود وی را تهدید کرد و تفنگ را بسویش نشانه گرفت و گفت تو هم بسمچ ؟ کلمۀ بسمچ بزبان ترکی و ازبکی به مخالفین و شورشی ها اطلاق میگردد نوجوان که خواست خود را از چنگ او نجات دهد و ذهنیت سرباز روسی را در مورد خود تغیر دهد او را مطمئن ساخت خنده کنان برایش گفت مزاخ، مزاح، با اشاره برایش فهماند و گفت همین اکنون نزد قومندان می روم مشکل را حل میکنم زمانیکه پسر نوجوان به قریه برگشت نمود در حالیکه موضوع را از سایر همراهانش مخفی نگاه کرده بود نزد خود فکر کرد تا چه کاری را در مورد، پیش بگیرد در مورد اینکه به قطعۀ روس ها به آن خاطر برود و یا اینکه برنامه دیگری را تعقیب کند او در شک و تردید بود بالآخره تصمیمش چنین شد تا فردا یکبار دیگر او را ارزیابی کند و ببیند واقعیت مسئله از چه قرار است. به فردای آنروز باز هم در حالیکه اسباب را برای تهیۀ چوب و هیزم مانند روز گذشته آماده کرده بود با مقداری (تلخوان) نوعی مواد خوراکی همراه با سایر بچه ها و نو جوانان قریه، بطرف کوه روانه شد و آهسته آهسته راه را به ساحۀ بود و باش سرباز روسی پیش گرفت و پس از لحظاتی به آن ساحه نزدیک شد این بار که وی قصد داشت یکمرتبۀ دیگر او را دعوت به پیوستن به مجاهدین نماید زمانی که به محل زیست او نزدیک شده بود صدا و علایمی از موجودیت او ندید و نشنید و چیزی به نظرش نخورد او تأسف خود را ابراز داشت که در مورد او از نزدش خطا صورت گرفته است باید یا خود او را و یا اسلحه اش را به مجاهدین میرسانید که چنین نشد .
ناگهان نظرش به عقب یک سخره افتید و او را در حالی مشاهده کرد که جدیداً از خواب برخواسته و تفنگش را به جلو در حال نشانه گرفتن بود او میگوید سرباز روسی را در حال هیجان و با تغیر وضعیت روز قبل، مشاهده نمودم زیرا بگمان اغلب صدای حرکات من، او را از خواب بیدار ساخته بود در حالیکه در نزدیک ترین ساحه، عقب او و بالای سرش قرار گرفته بودم حالت و وضعیت او مرا دچار شک و تردید ساخت و چنین پنداشتم که شاید سرباز روسی نسبت حرف های روز گذشته ام و همچنان نسبت اینکه اگر مرا در چنین حالتی که بالای سرش قرار گرفته ام ببیند فوراً بالایم شلیک مرمی کند و به حیاتم خاتمه دهد و همچنان پس از لحظه ای تأمل در مورد او که در هر صورت یکی از جمله افرادی را مواجه شده ام که جهت اشغال وطن و دشمنی با مردم ما آمده اند و از جملۀ متجاوزین به سرزمین ما محسوب میشود نزد خود تصمیم گرفتم تا با پرتاب سنگی از عقب او را به قتل برسانم در حالیکه خود را مخفی نمودم با شنیدن حرکات پاهایم این طرف و آنطرف نگاه کرد در چنین حالت که شک و تردیدم در موردش چندین برابر شده بود سنگی را که بدست داشتم و قبلاً تهیه نموده بودم بالایش پرتاب نموده به فرقش کوبیدم و من که در فاصلۀ نزدیک با او قرار داشتم سنگ درست به هدف اصابت کرد و با اصابت سنگ بر فرقش به زمین افتید و از هوش رفت و با پرتاب سنگ دومی و سومی جانش را از دست داد و آنگاه تفنگش را بدست گرفتم و با پرتاب سنگ و خاک او را پنهان نمودم طوری که از نظر کاملاً پنهان شد و عجالتا نفتکش را نیز در همان نزدیکی پنهان کردم تا همراهانم از موضوع آگاه نشوند ساعاتی بعد با خاطر آرام دوباره به آنجا رفتم تفنگش را با خود بسوی قریه آوردم و در نزدیکی منزل ما انرا پنهان نمودم از این ماجرا که یکی از همدوره های خود را بنام جلال باخبر ساخته بودم و روز های بعد نسبت مفقود شدن آن سرباز روسی، قوای روس ها تمام کوه های اطراف را جستجو نمودند ولی اثری از او را پیدا نکردند نوجوان مذکور نزد خود فکر کرد که هنوز سنش در حدی نیست تا در صف جهاد قرار گیرد لازم است تا تنها اسلحه کله کوف او را به مجاهدین بفرستد و خودش هنوز در خانه بماند ولی گمان غالبش این شد که نشود که این حادثه از زبان آن دوستش نزد کسی افشا شود و این موضوع به روس ها و یا حکومت کمونستی برسد سبب گرفتاری و مرگش شود بعد از چند روز دیگر، دِه و قریه را ترک گفت و به صف جهاد پیوست در حالیکه تفنگ غنیمتی اش از سوی آمریت حوزه شفق برایش بخشش شده بود از آن به بعد یکتن از مجاهدین فعال حزب اسلامی در حوزه شفق ولسوالی جبل السراج بود.



