
تعهد و بیعتم چگونه و چه زمان با حزب اسلامی
به رهبری برادر مجاهد حکمتیار صورت گرفت؟!
نویسنده: حاجی عبدالرزاق حاجی زاده
من با نهضت اسلامی، حزب اسلامی، رهبر معززش، مجاهدت ها و برنامه های دعوتی اش زمانی آشنا و معرفی شدم که هنوز طفل و نو جوان بودم.
این عبارت در نظر عده از برادران شاید مبالغه آمیز جلوه کند ولی نخیر این مبالغه نیست یک واقعیت عینی و کلی است که اینک چگونگی معلومات از اولین روز های دعوت و پیکار نهضت اسلامی با کمونیستان را همراه با خاطره اولین دیدار با برادر حکمتیار، خدمت تان ارائه می دارم.
حکومت های وقت ظاهرشاه و بعداً داوود که بطور علنی در حمایت از کمونیستان قرار داشتند نهضت اسلامی علیه برنامه های شان دست به مظاهرات زد و در عین حال، با کمونیستان، رویارویی خود را آغاز نمود در آن زمان بنده هنوز در سنین نوجوانی قرار داشتم و هفته وار خبر تظاهرات و مقابله های نهضت اسلامی و اعضای آنرا از زبان برادرم شهید عبدالستار مستوفی می شنیدیم بخصوص در مورد شهامت و شجاعت برادر مجاهد حکمتیار صاحب که در آن تظاهرات و مقابله ها از خود نشان می داد بیشتر حکایت میکرد.
زمانی که برادرم شهید عبدالستار مستوفی محصل سال آخر اقتصاد بود بعد از اینکه کودتای داوود صورت گرفت در اولین روز های حکومتش عکس ها و تصاویری از برادر حکمتیار را با اطلاعیه ای به ادارات پلیس و دروازه های حق العبور که عمدتاً در شاهراه ها وجود داشت توزیع نمود که روزی در دروازه حق العبور جبل السراج یکی از مامورین حق العبور که با شهید مستوفی به عنوان عضو نهضت اسلامی معرفت داشت و نسبت به ایشان خوشبین بود یکی از آن اطلاعیه ها را با تصویر محترم حکمتیار صاحب به شهید مستوفی سپرد و گفت که متوجه باشید این اطلاعیه ها و تصاویر در شاهراه ها و ادارات پلیس توزیع گردیده تا خدای نخواسته حکمتیار صاحب به چنگال دولت نیفتد در آن اعلامیه آمده بود هر کس این سردسته اخوانی ها را دستگیر کند مبلغ پنجاه هزار افغانی نقد و پنج جریب زمین جایزه دارد.
بعد از آن
احتمالأ در زمستان سال ۱۳۵۲ روزی بنده همراه با پدرم در دوکان بزازی ما در بازار جبل السراج نشسته بودیم که چهار تن از برادران که از قیافه های شان معلوم میشد اهل منطقه جبل السراج نیستند در مقابل درب دوکان ظاهر شدند پس از سلام و علیک و احوال پرسی به پدرم گفتند حاجی صاحب؛ ما دوستان عبدالستار پسر تان هستیم رونده سمت شمال میباشیم چون راه سمت شمال نسبت برفباری در سالنگ ها بسته است امشب مهمان تان خواهیم بود پدرم برای شان گفت به سر چشم، می رویم بطرف خانه آنها گفتند نخیر شما مصروف کار تان باشید ما خانه را دیده ایم شب خانه می آییم همان بود که مقداری سودا و ضرورت مهمانان را من انتقال دادم پس از آذان مغرب آنها به منزل ما تشریف آوردند.
چون جز من و پدرم کس دیگر در منزل ما نبود پدرم گفت برو حبیب الرحمن را که پسر مامای پدرم بود و با شهید مستوفی و دوستانش اشنائی و شناخت داشت بیاور تا همراه مهمانان بنشیند که خسته و دق نشوند (حبیب الرحمن در آن زمان از افراد جدیدا جزب شده در نهضت اسلامی بود و بعداً در آغاز جهاد مسلحانه اولین قرارگاه حزب اسلامی را در دره اورتی سالنگ احداث نمود و تحت نام مستعار هارون مصروف جهاد بود که متأسفانه پس از دسیسه ای که برایش از جهت های مختلف ترتیب گردید به اتهام قتل یکی از برادران ارشد حزب طی محاکمه ایکه تحت امر ثارنوال عبدالرووف حجت در کفشان غوربند دایر گردید قصاص شد.)
وقتی حبیب الرحمن هارون را با خود آوردم با مهمانان احوال پرسی کرد و چند لحظه بعد، از اطاق خارج گردید به من گفت بعد از صرف غذا تفنگ چره ای تان را برایم بیاور، من که از خواستن تفنگ حیرت زده شده بودم که چرا آنرا خواسته است موضوع را به نحوی به پدرم انتقال دادم و پدرم از حبیب الرحمن به نحوی در بیرون از اطاق پرسید تفنگ چره ای را چکار خواسته اید در جواب گفت حاجی صاحب؛ مهمانت را نشناخته ای، پدرم گفت نخیر، او گفت مهمانت انجنیر گلبدین است با تفنگ چره ای شب پهره داری ایشان را میکنم چون نام او را از زبان برادرم مستوفی شنیده بودیم پدرم خوشحال شد و او را بخاطر آن تصمیمش ستایش کرد در آن شب، حبیب الرحمن هارون به تنهائی با تفنگ چره ائی پهره داری کرد فردایش بعد از چای صبح محترم حکمت یار صاحب نامه ای به این مضمون نوشت:
برادرم عبدالستار السلام علیکم و رحمهالله
و بعد : ما امشب نسبت بسته بودن راه سالنگ در جبل السراج مهمان تان بودیم قبله گاه صاحب و برادران دیگر پذیرایی نمودند انتظار گوشت لاندی تان را داشتیم ولی با تأسف گوشت لاندی تان تمام شده بود ولی در چای صبح شیرچای گلاب دار تان را صرف نمودیم. الله حافظ
… انجنیر گلبدین استاد سید عبدالرحمن و
سپس محترم انجنیر صاحب حکمیت یار با تغییر قیافه اش با همراهانش منزل ما را ترک گفتند و راهی سمت شمال شدند فکر میکنم در همان سفر از طریق بدخشان و چترال راهی دیار مهاجرت شدند.
به این ترتیب بنده آگاهانه و با اطلاع دقیق از برنامه های دعوتی و مبارزاتی حزب اسلامی و برادر حکمتیار، این مسیر را با تمام برنامه های عقیدتی و اسلامی اش از نظر گذشتانده ام و پذیرفته ام در مبارزات برحق حزب اسلامی و رهبر معززش هیچگونه تردیدی ندارم.
بنده اظهار می دارم که برای ما این مهم نباید باشد که حزب اسلامی چرا به پیروزی نرسید و حکومت را بدست آورده نتوانست مهم این است که حزب اسلامی مبارزه و جهاد را در بهرانی ترین شرایط اساس گذاری کرد که گفته می توانیم از برکت مبارزات برحق حزب اسلامی و رهبر معززش بود که کشور ما توانست با تجاوز دو ابر قدرت زمان، مقابله کند که حتی در تجاوز اتحاد شوروی وقت، مبارزات و جهاد مسلحانه کشور ما باعث شد بعلاوه اخراج قوای بیگانه از کشور، حزب کمونیست اتحاد شوروی از هم بپاشد و حکومت اتحاد شوروی متلاشی شود و سرانجام طلسم زور گویی ها و ابرقدرت بودن در دنیای معاصر بشکند.
نهضت / www.nuhzat.com



